تبليغاتX
...آرزوهای برباد رفته

 

 

ای عشق همه بهانه از توست


من خامشم این ترانه از توست


آن بانگ بلند صبحگاهی


وین زمزمه ی شبانه از توست


من انده خویش را ندانم


این گریه ی بی بهانه از توست


ای آتش جان پاکبازان


در خرمن من زبانه از توست


افسون شده ی تو را زبان نیست


ور هست همه فسانه از توست


کشتی مرا چه بیم دریا ؟


توفان ز تو و کرانه از توست


گر باده دهی و گرنه ، غم نیست


مست از تو ، شرابخانه از توست


می را چه اثر به پیش چشمت ؟


کاین مستی شادمانه از توست


پیش تو چه توسنی کند عقل ؟


رام است که تازیانه از توست


من می گذرم خموش و گمنام


آوازه ی جاودانه از توست


چون سایه مرا ز خاک برگیر


کاینجا سر و آستانه از توست...

 

 

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت

وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست...

 

 

سلام به همه ی دوستای گلم

بعد مدت ها برگشتم واقعا دلم واسه وبلاگمو

همه ی دوست های خوبم تنگ شده بود

مرسی از همه ی شما که من نبودم

بازم به وب من سر زدید و تنهاش نذاشتید

راستی دوستای خوبم واسه عشق من دعا کنید

سه روزه بیمارستان و من خیلی نگرانشم

مرسی از همتون خیلی دوستون دارم...

 

 

+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:3 نويسنده مرجان |
 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی 

این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی توکجا گوش می کنی 

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی 

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی 

می جوش می زند به دل خم بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش می کنی 

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی 

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

 

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم 

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست

تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم 

خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست

از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم 

من نای خوش نوایم و خاموش ای دریغ 

لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم 

دستی به سینه ی من شوریده سر گذار

بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم 

زین موج اشک تفته و توفان آه سرد

ای دیده هوش دار که دریاست در دلم 

باری امید خویش به دلداری ام فرست

دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم 

گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز

صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

 

 

+ تاريخ جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 13:52 نويسنده مرجان |
 

 

چه شب ها ،که خودت را تنها دیدی...،و چه روزها ،که در پستوی نهان خانه ی

دلت پنهان شدی و برای حرف هایی که شنیده بودی و رنج هایی که کشیده بودی

و آرزوهایی که ناخواسته به باد رفته بود،مظلومانه گریستی و فکر کردی که کسی

بر احوال تو آگاه نیست...!!

چرا،باور نکردی که مهربان عزیزی،از رگ گردن به تو نزدیک تر،وبر درد تو،از

مادر دلسوزتر است...؟!چرا باور نکردی که رنج های تو را تیمارگری و غصه های

تو را مامن آرامشی است؟!...چرا فکر کردی که تنهایی؟!!

دست مهربانش بر سرت بود و سر تو،بر دامن رحمتش...تو،تنها نبودی...تو،

خود...،در خلوت خلودت،خویشتن را تنها دیدی...

اشک بر گونه هایت روان بود و داغ مظلومیت،دلت را می سوزاند...چقدر ناتوان

بود زبان تو،برای بیان حقیقت وچقدر ناتوان بود،جسم خاکی تو برای اثبات

مظلومیتت...وتو احساس کردی چقدر تنها بی کسی...؟!!اما...در تمام ؟آن احوال،

خدا با تو بود...او،اشکهای تو را از گونه هایت بر می چید تو نمی دیدی...او،زخم دل

تو را،مرحم می گذاشت تو نمی فهمیدی...او،پیمانه،پیمانه،در جام مصیبت تو،

صبر می ریخت و تو...غافل بودی...در همه ی آن شب ها و روزها،در لحظه لحظه های

تنهایی بی کسی ات،خدا با تو بود تو خود ندیدیش...

خدا،زبان تو ...،عدالت گمشده ی تو...،مونس تو ...،قاضی تو...،ومنتقم رنج های

تو بود...،و تو،آنقدر در سوگ بی کسی ات ،غافل بودی،که نفهمیدی...!!!

چرا فکر کردی که در خلوت خلودت تنهایی؟!!خدا در تمام بغض های تو

حتی از اشک هم به تو نزدیک تر بود....

 

 

خداوندا عاشقت هستم

مرا دوست بدار...

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 21:14 نويسنده مرجان |
 

 

تا تو با منی زمانه با منست

    بخت و کام جاودانه با منست

        تو بهار دلکشی و من چو باغ

             شور و شوق صد جوانه با منست

یاد دلنشینت ای امید جان

   هر کجا روم روانه با منست

        ناز نوشخند صبح اگر تراست

             شور گریه ی شبانه با منست

 

    .برگ عیش و جام و چنگ اگر چه نیست

                  رقص و مستی و ترانه با منست

                        گفتمش:مراد من؟به خنده گفت:

                              لابه از تو و بهانه با من است

 

.گفتمش:من آن سمند سرکشم

       خنده زد که:تازیانه با منست

                هرکسش گرفته دامن نیاز

                       ناز چشمش این میانه با منست

خواب نازت ای پری ز سر پرید

        شب خوشت که شب فسانه با منست...

 

 

بی تو از دست رفته ام بی تو

بی تو ساز شکسته ام بی تو


بی تو از پشت این دریچه ی سبز


افق زرد خسته ام بی تو


بی تو من در خلیج چشمانت

نی در گل نشسته ام بی تو


بی تو در فصل زعفرانی مهر


بی تو بی تو شکسته ام بی تو...

این آپ و تقدیم می کنم به خواهر عزیز تراز جونم به خاطر همه ی خوبی هاش

مریم جون خیلی دوستت دارم...

+ تاريخ شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 14:56 نويسنده مرجان |
 

هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست

هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!

عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!

دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست.

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد ،

شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست.

تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست

کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر ،

بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست.

تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق

چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست.

 

 

 

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار

روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود

آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست

حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود

 

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 18:42 نويسنده مرجان |
 

 

تقدیر بود که آخر،از تو جدا بیفتم

      یک گوشه بی تحمل من بی صدا بیفتم

             نفس نفس من از تو می خوندم عاشقانه

                         تو باغ سبز امید با تو زدم جوانه

من با تو خو گرفتم به این همه قشنگی

       هر لحظه طرحی تازه ، سیاه ، سفید و رنگی

                تو از خودت گذشتی که نگذرم من از خود

                                  کوچ غریب اما ،پایان ماجرا شد

دلسرد بودم از عشق ،دلتنگ وپر گلایه

      با هر بهونه بی تو ، گم می شدم توسایه

                 اما دوباره چشمات تابید و ساحری کرد

                        غزل غزل شکفتم وقتی که شاعری کرد

تمام من تو بودی هر چی که من نداشتم

         رفتی و من به گریه جای تو گل گذاشتم

                   بی تو نمی شه خندید بی تو نمی شه سر کرد

                                 این داغ کهنه انگار تاره به من اثر کرد

ای رفته از دو دیده ،ای شاهکار زیبا

        پیشکش به قلب پاکت عطر گلای مینا

                  تقدیر بود که بی تو نفس نفس بمیرم

                          در حسرت رهایی کنج قفس بمیرم...

 

 کسی بیدار نیست

ومن که تنهایی را

با چهره ی شکسته ی خود

پیوند داده ام

در بی اعتباری این لحظه های پوچ

شب را و سیاهی را

فریاد می کنم

دیگر کسی مرا

که سالهاست مرده ام در خویش

با فصل گل با فصل عشق

وبا آفتاب آشتی نخواهد داد

کسی بیدار نیست

و شهر در خواب فرو رفته است

و آدمها در کسوت مردگان

مرگ سپیده را پیغام می دهند

آه می بینم ،می بینم

این شهر

آن شهر زنده نیست

و من در زمستان برفی غمگین

خواب بهار می بینم

و با چهره ی شکسته ی خود

تصویر عشق را

بر روی آبهای راکد مرداب می کشم...

 

+ تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 14:42 نويسنده مرجان |
 

 

دیدگان تو در قاب اندوه

    سرد و خاموش خفته بودند

          زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگه گفته بودند

از من و هر چه در من نهان بود

               می رمیدی می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

            ناشکیبا مرا در خویش

                       می کشیدی می کشیدی

آخرین بار آخرین بار

        آخرین لحظه ی تلخ دیدار

              سر بسر پوچ دیدم جهان را

                         باد نالید و من گوش کردم

                                  خش خش برگهای خزان را

باز خواندی باز راندی

     باز بر تخت عاجم نشاندی

             باز در کام موجم کشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

         سالها در دلم زیستی تو

                 آه هرگز ندانستم از عشق

                                 چیستی تو؟؟

                                 چیستی تو؟؟؟

                                   کیستی تو؟؟؟؟

                

 

روزی مادوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

من عاشقت شدم

           عشق زمینی

          عشق آدم ایزاد به آدم ایزاد...

+ تاريخ سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 16:54 نويسنده مرجان |

 

 

امروز، امروز است

امروز صبح اگر  از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها

در آسمان نمی تابند ، ناراحت نشو حتما دارن

با تو قایم باشک بازی می کنن ، پس با آنها بازی کن

امروز هر چه قدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی

از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش

امروز هر چقدر دلها را شاد کنی

کسی به تو خورده نمیگیره ، پس شادی بخش باش

امروز هر چه قدر نفس بکشی

جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمی شه

پس از اعماق وجوت نفس بکش

امروز هر چه قدر آرزو کنی

چشمه آرزوهات خشک نمی شه پس آرزو کن

امروز هز چه قدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمی شه

پس صدایش کن او منتظر توست

او منتظر آرزوهایت خنده هایت گریه هایت

ستاره شمردن هایت و عاشق بودن هایت است

امروز امروز است امروز جاودانه است

و امروز زیباترین روز دنیاست...

 

 

ای زیبا ترین

شادی را به کسانی هدیه می کنم که آنرا از من گرفتند

عشقم را بین کسانی تقسیم می کنم که دلم را شکستند

دعایم را نثار کسانی می کنم که نفرینم کردند

محبتم را به کسانی می دهم که بر دلم زخم نهادند

می خواهم بر غم تبرها درخت شوم

می خواهم بر روی پاهایم بایستم تا آسمان شانه هایم را لمس کند

می خواهم بخندم

چون که هنوز تو با منی

خدایا عاشقت هستم

مرا دوست بدار...

 

 

نوروز باستانی مبارک

+ تاريخ پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 0:34 نويسنده مرجان |
 

 

هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستاره س

       هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره س

           هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه

                     هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه

 

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره دیگه دیره

اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمی گیره نمی گیره

 

تا گلی از لب ایوون تو پژمرد و فروریخت

      شبنمی غمزده از گوشه ی چشمان من آویخت

                  دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاس

                             دوری بین من و تو دوری ماه و تماشاس

 

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره دیگه دیره

اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمی گیره نمی گیره

 

 

تنها آرزوم همینه تا یادم نرفته راستی  کاش یه روز بهم میگفتی من همونم که میخواستی ...

 

 

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 23:46 نويسنده مرجان |
 

 

در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست

 

گوش کن                 

وزش ظلمت را می شنوی؟      

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم    

 

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها،همچون انبوه عزاداران

لحظه ی باریدن را گوئی منتظرند

لحظه ای                

و پس از آن،هیچ           

پشت این پنجره شب دارد می لرزد 

و زمین دارد              

باز می ماند از چرخش        

پشت این پنجره یک نامعلوم      

نگران من و تست            

 

ای سرا پایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد...

 

سکوت بیکران دشت

خبر از جسارت باران می دهد

نغمه ی پر طنین نسیم در گوش وحشی

خبر از طغیان حوادث می دهد

و من در ترنم نگاه موج

به افق چشم دوخته ام شاید تو بیای

تو که با آمدنت حصار زمان  را در هم می کوبی

و من در امتداد شفق تا بیکرانه ی عشق سفر کنم...

 

 

شبنم جان اینم بخاطر تو عزیزم...

+ تاريخ شنبه یازدهم دی 1389ساعت 22:50 نويسنده مرجان |
 

 

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

            باور ناید که عاقل گشته ام

              گوئیا ((او))مرده در من کاینچنین

                      خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آئینه می پرسم ملول

         چیستم دیگر،بچشمت چیستم؟

               لیک در آئینه می بینم که ،وای

                     سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه ی هندو بناز

        پای می کوبم ولی بر گور خویش

              وه که با صد حسرت این ویرانه را

                       روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم بسوی شهر روز

       بیگمان در قعر گوری خفته ام

               گوهری دارم ولی آن را زبیم

                          در دل مرداب ها بنهفته ام

 

می روم ...اما نمی پرسم ز خویش

       ره کجا...؟منزل کجا...؟مقصود چیست...؟

                          بوسه می بخشم ولی خود غافلم

                                 کاین دل دیوانه را معبود کیست؟؟؟

 

((او))چو در من مرد،ناگه هر چه بود

               در نگاهم حالتی دیگر گرفت

              گوئیا شب با دو دست سرد خویش

                      روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه...آری...این منم...اما چه سود

    ((او))که در من بود،دیگر،نیست،نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

                  ((او))که در من بود،آخر کیست ،کیست؟؟؟؟

 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن...

 

 

 

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم؟چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است،خوب.

خوب،خوب،خوب،خوب،خوب،خوب،

خوب،خوب،خوب،خوب،

چه شب خوبی است امشب!

همه ی دنیا به خواب رفته است و من،

تنها بیدار مانده ام.

نمی دانم چه کاری دارم...

 

+ تاريخ سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 1:3 نويسنده مرجان |
 

 

پای پنجره نشستم

   کوچه خاکستریه باز زیر بارون

         من چه دلتنگتم امروز

انگار از همون روزاست حال و هوام رنگ تو

کوچه دلتنگ تو ...

     دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره

            چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

                       این راه دورم خبر از دل من که نداره

                                  آروم ندارم یه نشونه می خوام واسه قلبم

جز این نشونه واسه  چیزی دخیل نمی بندم

           این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره

 

هوای شهر تو با بوی گلا

     پیچیده توی اتاقم مثل خواب

          داره بد جوری غریبی می کنه آخه جز تو دردمو کی می دونه...

 

دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره

       چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

              این راه دورم خبر از دل من که نداره

                     آروم ندارم یه نشونه می خوام واسه قلبم

                               جز این نشونه واسه چیری دخیل نمی بندم

                                         این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره

 


سلام به همه ی دوستای گلم

میلاد با سعادت علی ابن موسی الرضا(ع) رو

به شما و همه ی شیعیان جهان تبریک می گم.

خیلی دوست داشتم تو این روز مشهد باشم

خیلی دلم گرفته و خیلی با آقا حرف دارم.

ولی قسمت نبود.

قراره هفتم آبان برم اون موقع آقا طلبیده.

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 3:8 نويسنده مرجان |


از چهره ی طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

پائیز ای مسافر خاک آلود

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت؟

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟؟

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پائیز ای سرود خیال انگیز

پائیز ای ترانه ی محنت بار

پائیز ای تبسم افسرده

بر چهره ی طبیعت افسونکار...


کاش چون پائیز بودم...کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه...چه زیبا بود اگر پائیز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند... شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه ی من...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم:

چهره ی تلخ زمستان جوانی.

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پائیز بودم...کاش چون پائیز بودم...

مهرگان مبارک

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 18:15 نويسنده مرجان |
 

 

در منی و اینهمه ز من جدا

     با منی و دیده ات بسوی غیر

              بهر من نمانده راه گفتگو

                   تو نشسته گرم گفتگوی غیر

 

غرق غم دلم به سینه می تپد

       با تو بیقرار و بی تو بیقرار

             وای از آن دمی که بیخبر ز من

                  برکشی تو رخت خویش از این دیار

 

سایه ی توام بهر کجا روی

       سر نهاده ام به زیر پای تو

            چون تو در جهان نجسته ام هنوز

                            تا که برگزینمش بجای تو

 

شادی و غم منی به حیرتم

     خواهم از تو ...در تو آورم پناه

            موج وحشتم که بیخبر ز خویش

                           گشته ام اسیر جذبه های ماه

 

گفتی از تو بگسلم...دریغ و درد

      رشته ی وفا مگر گسستنی است؟

               بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

                       عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

 

دیدمت شبی بخواب و سر خوشم

        وه... مگر به خواب ها ببینمت

                غنچه نیستی که مست اشتیاق

                         خیزم و ز شاخه ها بچینمت

 

شعله می کشد به ظلمت شبم

               آتش کبود دیدگان تو

                   ره مبند...بلکه ره برم بشوق

                          در سراچه ی غم نهان تو ....

 


 

من با عشق آشنا شدم

وچه کسی این چنین آشنا شده است؟...

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم،

که مخاطبی نداشتم

وهنگامی تشنه ی آتش شدم،

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...!

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 0:25 نويسنده مرجان |

 

 

تو شور عشق من ای بی وفا نمی دانی

دلم شکستی و این را جفا نمی دانی

مرا که آیت عشقم لطافت روحم

زیاد برده ای و آشنا نمی دانی

من از سپیده و نورم فروغ خورشیدم

صفای اشک نیازم صفا نمی دانی

براه عشق تو از جان گذشته ام ای وای

بجنون کشانده ای مرا مبتلا نمی دانی

بیا و شبنم بوسه بر برگ گل منشان

تو قدر بوسه ی گلبرگ ها نمی دانی

سکوت حرف تمنا نشسته در جانم

تو گرمی تب احساس را نمی دانی...

 

 

گاه می اندیشم...

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟؟؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی روی ترا

کاشکی می دیدم

شانه بالازدنت را

بی قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

وتکان دادن سرا که

عجب!عاقبت مرد؟؟

افسوس...

کاشکی می دیدم

من با خود می گویم

             ((چه کسی باور کرد

                     جنگل جان مرا

                   آتش عشق تو خاکستر کرد))

 

 

 

+ تاريخ شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 18:17 نويسنده مرجان |