X
تبلیغات
آرزوهای برباد رفته....


 


خانه دوست کجاست؟در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد.


رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پر های صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟؟؟؟؟؟؟


سهراب سپهری


از نگاه تو سبز می شوم و جان می گیرم

باور کن من به امید حضور تو دل آراسته ام.

تو از من دوری و من غمگینم

بی تردید در تمام لحظه هایم تو را می جویم

من با دست های تو به اوج رویاهایم خواهم رسید

پس دست های آسمانی ات را از من دریغ نکن.

باید رویایی از جنس باران ببارد تا بذر آرزو هایم به گل بنشیند.


مرجان

چهارشنبه دوم مرداد 1392 18:33 |- مرجان -|


به یاد توام

حتی اگر قرار باشد

هر شب دلتنگی هایم را با

خود زمزمه کنم و شبی دیگر از

فرط تنهایی به دنبال بهانه ای بگردم

تا برای تو بنویسم.من از مقصد ها پی مقصود ها

دویدم تا شاید اشکهایم را به اسارت گیرم،اما نشد.

من بهار عشق را دیدم و باور کردم و هرشب در دفتر خاطراتم نوشتم.

من از غم عشق در اضطراب بودم و تو گرفتار سکوت سنگینی بودی.من تمام

هستی ام را در نبرد با این عشق آتش زدم.سوختم و به عشق تو تمام صبر و قرارم

از دست رفت،اما دریغ آرزوی با تو بودن چو دردی کهنه همیشه بر دلم خواهد ماند .............




نمی دانم به دنبال چه می گشتی

میان خاطرات تلخ دیروزم ،به دنبال کسی،ردی

نگاهی یا آشنا بودی؟؟؟؟

میان قصه هایم غصه لبریز است.

تمام خنده های تلخ امروزم 

پر از باران دیروز نگاهت است.

میان شبنم چشمان من برق نگاه تو پیداست

میان قاب چشمانم،نگاهت تا ابد پنهان است پنهان

خیالت تا ابد راحت که جایت در میان قلب من گرم است و جاویدان...



برای تو می نویسم

که ساده و با احساسی فقط برای تو

که لایق بهترینایی،آنقدر می خواهمت که لحظه به لحظه

از ته دل می خوانمت،اما این بار با صدای بلند و از ته دل فریاد می زنم

دوستت دارم و تمام هستی ام از وجود توست ای همیشه مهربانم ...


جمعه سی و یکم خرداد 1392 21:19 |- مرجان -|

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است 

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین

به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

تو را به نام صدا می کنند

هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها

لب حوض

درون آینه پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست

طنین شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

تو را چنان که دلم خواسته ست ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت تو را شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هر چه درین خانه است

غبار سربی اندوه بال گسترده ست

تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من

بجز تو یاد همه چیز را رها کرده ست

تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من

بجز تو یاد همه چیز را رها کرده ست

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی ...




پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 2:23 |- مرجان -|



زندگی بازی بود

در چشم پرنده های معصوم

در نگاه تحلیل رفته ی شب

آتش ستاره ها در چشم های غمگین تو پنهان بود

و شاخه ها پر می کشیدند

در هجاهای سر گشته جهان نا شنوا

کسی هست

در زبان نا شکفته آذرخش ؟

پژواک صدا ها چه بی روح بود

و سایه ای نبود

تا پرنده را امیدوار کند

که دانه بر چیند

در قفس تنگ روز نیمه جان

صدای ساییده تو بودی

در هوای تیره سرد

واژها پنجره را می گشایند

تا تو نگاه بر دوزی بر هیچ

و برج های چرخنده را از حرکت بازداری

پژواک ها هیچ بودند

در بازی بی سر انجام ....



به تماشایت می نشینم

در جاودانگی چراغ

زمان

تندیسی خاموش

بی نشانه

ظلمت حرف می زند با من

صخره ها شکننده اند

آفتاب

گیر کرده در دامنه ی کوه

و تلاش زنبور ها بیهوده است

باغ ها ساکت اند

بوی باروت می دهند

سفره ها منتظرند ...



نمی دانم از کدام قبیله ام

که رنگ و طراوت رودخانه را فراموش کرده ام

زرورق نازک آسمان امشب

پر از خاطره است

ماه در ته کشتی بی سرنشین خوابیده بود

و من نمی دانستم که بیدارم یا خواب

مرده بودم در آغوش شاخه های خشکیده ی زمستان

یا زنده بودم در ته جاده ی فراموش شده

هیچ نمانده بود

از نوازش دست ها و چشم های تازه شکفته ی تو

که موسیقی پر طراوت شبنم و گل وامانده در کنار جویبار

به تنگ آمده را هیچ می شمرد

آفتاب هزاره ی آینده در چشم های تو خوابیده بود

و جرئت نداشت بیدار شود

در فاصله ی گنگ میان رویای فراموش شده ی من

سکه ها و تندیس های فلزی بی قرار بودند

پاره های نور در دست های تو گم می شدند

و انتهای باغچه را به یاد نمی آورند

حقیقت زیر ناخن های سفید تو پنهان بود

و شال ابریشمی ابر

از قندیل های جاودانه خبر می داد

جاودانگی در زورق دست های تو پرسه می زد

و من امواج دریا را به یاد نمی آورم ....

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 18:0 |- مرجان -|


هی با اندوه شبانه ات

مرا به جنگ کاغذ ها می بری و

با نوشته ها خاطره می شوی

نوشته باشم ، نوشته نباشم

بی گمان

در جاده های دراز خیال و خاطره 

بی نشان گشته ای و

من 

اسیر بادها

به اعتبار پاییز

سرگردان روزهای بی بازگشت

نا مهربان

مگر مسافر فصلهای سرد شده ای

که در خیالاتم

به احترام نفسهای داغ تو باید

بسوزم و 

بسازم ....


چشمهایی

آفتابگردان را

به تردید می برد

و نفسهایی

فصلها را 

سر گردان کرده و

انگار

جزایر شعرم را

به دریای خودش می ریزد ....


سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 18:0 |- مرجان -|


در آستانه سال نو تو را می پرستم که باز هم به من حق زندگی عطا کردی

کمکم کن تا همانند تو مهرپرور باشم.

تو را می پرستم که

البرز بالا بلند،الوند برف پوش و زاگرس سخت گذر را آفریدی تا دشمن

را از ایران دور بداری.

رود ارس ، کارون فراخ بستر و خلیج همیشه فارس را آفریدی تا خشکسالی

را برایمان کمرنگ بنمایی.

پروردگارا عنایتی فرما تا

روشنایی ات بر زندگانی ما ، پرتو بیفشاند

شادمانی ات در خانه های ما ریشه بگستراند

و نور شکرگزاری را بر دلهای ما افزون تر بنما ....


                                                                        خدایا 

                                                                      عاشقت هستم 

                                                                         مرا دوست بدار ...


دلگیر نشو از حرف آدمها نیش زدن طبیعت آنهاست سالهاست به هوای بارانی می گویند :

                                  ( هوای خراب )



                                                           نوروز باستانی مبارک 

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 14:49 |- مرجان -|

زمانه جامه عزلت به قامت ما کرد

که هر چه کرد به ما این غرور بیجا کرد

به هر کجا که گذشتم سراب بود و فریب                                                

در انتظار تو بودم که ساقی تقدیر

شراب وسوسه در جام خالی ما کرد

برای پنجه فکندن به پنجه ی گردون                                  

صدای پای حوادث مرا مهیا کرد

ز هفت گنبد نیلی گذشتم اما عشق

به بند بند جنونم کشید و رسوا کرد





ای برادر  

تو مرا می بینی 

با نگاهی غمگین 

خسته تر از هر روز 

از کنار تو پریشان و غمین می گذرم

و تو می اندیشی

چیست آن راز

که می سوزد و می سوزاند 

چیست آن راز

که حتی نتوان برد ز یاد 

نتوان گفت: به باد؟؟؟

و تو اندیشه کنان می گویی

عاشقی بد دردیست

نه برادر کاش می دانستی 

غم عشق را که توان برد زیاد 

که توان گفت به باد

کاش می دانستی .....


پرواز را دوست می دارم برای رسیدن به آنجای که دیگر اینجا یافت نمی شود ....

دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 16:47 |- مرجان -|



دلم می خواست : پرنده ای بود

    و روی درخت سبز پنجره ام می نشست

           یک روز سرد بارانی 

                 پیکر خیس و لرزانش را پناه می دادم.


دلم می خواست : دفتر خاطراتم بود و تا آخر دنیا ورق داشت

       یک روز که غمم بود حرف های بی رنگ دلم در آن رنگ می گرفت

   

دلم می خواست : صندوقچه کوچکی کنار اتاقم بود

        و من حجم سبز خیالم را در آن پنهان می کردم


دلم می خواست : طرحی بود که هیچ گاه رنگ نمی شد

                 بی تاب به وسعت دیوار های اتاقم گسترده بود


دلم می خواست :

      همیشه بود و من چون روح در هوایی که 

نفس می کشید تا ابد معلق می ماندم ....







دستان تابستانی اش روح تازه ای در من دمید لب هایش روی پیشانی منتظرم داغ سرید

دل به من سلام گفت و حرف هایم را شنید قلبم از شوق بال پرواز گرفت و پرید ...



پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 1:40 |- مرجان -|



آنکس که درد عشق بداند

اشکی بر این سخن بفشاند

این سان که ذره های دل بی قرار من 

سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال

روزی غبار ما را آشفته پوی باد

در دوردست دشتی از دیده ها پنهان

بر برگ ارغوانی ، پیچیده با خزان

یا پای جویباری چون اشک روان

پهلوی یکدیگر بنشاند

ما را به یکدیگر برساند.......




من از دریچه سبز خیال خویش

به باغ زرد بهاران رفته می نگرم 

به روزهای درازی که در کجاوه ی عمر

به شب رسید عبث بر سر دوراهی ها

در انتظار یکی زان دو راه دورو دراز

ولی همیشه همیشه در آخر مه راه

در انحنای لبم آه خیمه می زند آه ....

که ای کاش راه دگر را گرفته بودم پیش ....





خیلی موقع ها تو زندگی آدم اتفاقاتی آشنایی هایی پیش میاد که بعد ها که بهش فکر می کنی 

آرزو می کنی اون روزا از زندگیت پاک بشه آرزو می کنی ای کاش اون روزا پیش نمی اومد تو زندگیت

ولی نمی شه پشیمونیشم تا آخر عمر باهات می مونه .

یا آشنایی با یه آدمایی که آرزو می کنی ای کاش هیچ موقع نمی شناختمش 

حس می کنم  این چیز ها زیاد بوده واسم وقتی بهشون فکر می کنم بد تر از خودم بدم میاد ...

این حس برای شما هم پیش اومده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




چهارشنبه چهارم بهمن 1391 14:20 |- مرجان -|


تاریک شد هوا و تو رفتی به شهر نور

بی درد و ترس کردی از این زندگی عبور

از آن زمان که فاصله افتاد بین ما

هر شب به یاد قبل تو را می کنم مرور

یک چهره داشتی پر از احساس های ناب

یک قلب مطمئن پر از ایمان و عشق و شور

دستی که از لطافت بسیار پینه داشت

عمری پر از شرافت و از کینه ها به دور

رفتی اگر چه از نظر چشم ماولی

از یاد ما نمی رود آن چشمه ی صبور

گفتی نمی دهد به کسی مهلتی اجل

خوابیده این شتر در هر خانه ای به زور ...





شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک بتنگ آمده بود

بار بر بست و بگردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم

وز پیش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن

در گلستان وصالش نچیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا بود اعش نرسیدیم و برفت ....


بابا حسین عزیزم

روحت شاد

از این به بعد 11 دی ماه 91

تلخ ترین روز زندگی منه...

دوشنبه هجدهم دی 1391 21:2 |- مرجان -|


غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق
یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق
بی صدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار
اشک میریزه از دو چـشمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی
رفتی و نیستی بدونی چه جگر سوزه جدایی !
آخه من تو رو می خواستم ، اون نجیب خوب و پاک
اون صدای مهربون ، نه سکوت سرد خاک
تویی که نگاه پاکت مرهم زخم دلم بود
دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود
تو که ریشه کردی بـا من ، توی خاک بیقراری
تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری
پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی ؟
تو عزیزترینی اما ، یه رفیق نیمه راهی
داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من
رفتی و دیگه چه فایده ؟ ناله و ضجه و شیون ؟
تو سفر کردی به خورشید ، رفتی اونور دقایق
منو جا گذاشتی اینجا ، با دلی خسته و عاشق
نمیخوام بی تو بمونم ، بی تو زندگی حرومه
تو که پیش من نباشـی ، همه چی برام تمومه
عاشق خـسته و تنها ، سر گذاشت رو خاک نمناک
گفت جگر گوشه ی عشقو ، دادمش دست تو ای خاک !
نزاری تنها بمونه ، همدم چشم سیاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شبا قصه گو براش باش
و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره
پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره
اون جوون داغ دیده ، با دلی شکسته از غم
بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم ک
ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه رو سر داد
روشو بر گردوند و داد زد : به خدا نمیری از یاد






بی تو تنها گریه کردم تو شبای بی ستاره

انتظار تو کشیدم تا که برگردی دوباره

در غروب رفتنت ، لحظه هایم را شکستم

زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم

پشت شیشه روز و شب ، دل به بارون می سپارم

من برای گریه هام ، چشمه ها رو کم می یارم

انتظار با تو بودن منو از پا درمیاره

ترس از این دارم که بی تو ، تا ابد چشام بباره

یکشنبه هفتم آبان 1391 22:9 |- مرجان -|



دل گمراه من چه خواهد کرد؟

       با بهاری که می رسد از راه 

               یا نیازی که رنگ می گیرد 

                     در تن شاخه های خشک و سیاه


دل گمراه من چه خواهد کرد؟

     با نسیمی که می تراود از آن

              بوی عشق کبوتر وحشی

                     نفس عطر های سرگردان


لب من از ترانه می سوزد 

     سینه ام عاشقانه می سوزد

            پوستم می شکافد از هیجان

                      پیکرم از جوانه می سوزد


هر زمان موج می زنم در خویش 

       می روم می روم به جائی دور

                بوته ی گر گرفته خورشید

                    سر راهم نشسته در تب نور


من ز شرم شکوفه لبریزم

     یار من کیست ای بهار سپید؟

                گر نبوسد در این بهار مرا

                        یار من نیست ای بهار سپید


دشت بی تاب شبنم آلوده

    چه کسی را بخویش می خواند؟؟

           سبزه ها لحظه ای خموش خموش

                              آنکه یار منست می داند


آسمان می دود ز خویش برون

         دیگر او در جهان نمی گنجد

                   آه گوئی که اینهمه ((آبی))

                          در دل آسمان نمی گنجد


در بهار او زیاد خواهد برد

      سردی و ظلمت زمستان را

               می نهد روی گیسوانم باز

                      تاج گلپونه های سوزان را


ای بهار ای بهار افسونگر

      من سرا پا خیال او شده ام

               در جنون تو رفته ام از خویش

                         شعر و فریاد و آرزو شده ام


می خزم همچو مار تبداری

      بر علفهای خیس تازه ی سرد

               آه با این خروش و این طغیان

                     دل گمراه من چه خواهد کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 21:33 |- مرجان -|



حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست

آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر

انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست

گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست

رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع

لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست

تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد

هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

  ...ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست




امشب به قـصه دل مـن گـوش می کـنی

 فـردا مرا چو قـصه فـرامـوش می کـنی

دستـم نمی رسد که در آغـوش گـیرمت

ای مـاه با کـه دست در آغـوش می کـنی

در ساغـر تو چیـست که با جرعـه نـخست

هشیـار و مست را همه مدهـوش می کـنی؟


جمعه سوم شهریور 1391 1:47 |- مرجان -|

 

 

ای عشق همه بهانه از توست


من خامشم این ترانه از توست


آن بانگ بلند صبحگاهی


وین زمزمه ی شبانه از توست


من انده خویش را ندانم


این گریه ی بی بهانه از توست


ای آتش جان پاکبازان


در خرمن من زبانه از توست


افسون شده ی تو را زبان نیست


ور هست همه فسانه از توست


کشتی مرا چه بیم دریا ؟


توفان ز تو و کرانه از توست


گر باده دهی و گرنه ، غم نیست


مست از تو ، شرابخانه از توست


می را چه اثر به پیش چشمت ؟


کاین مستی شادمانه از توست


پیش تو چه توسنی کند عقل ؟


رام است که تازیانه از توست


من می گذرم خموش و گمنام


آوازه ی جاودانه از توست


چون سایه مرا ز خاک برگیر


کاینجا سر و آستانه از توست...

 

 

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت

وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست...

 

 


 

 

جمعه یکم اردیبهشت 1391 17:3 |- مرجان -|

 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی 

این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی توکجا گوش می کنی 

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی 

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی 

می جوش می زند به دل خم بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش می کنی 

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی 

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

 

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم 

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست

تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم 

خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست

از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم 

من نای خوش نوایم و خاموش ای دریغ 

لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم 

دستی به سینه ی من شوریده سر گذار

بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم 

زین موج اشک تفته و توفان آه سرد

ای دیده هوش دار که دریاست در دلم 

باری امید خویش به دلداری ام فرست

دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم 

گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز

صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

 

 

جمعه پانزدهم مهر 1390 13:52 |- مرجان -|

ϰ-†нêmê§